هر جامعه‌ای برای بقا، نیازمند حافظه است؛ حافظه‌ای که نه‌تنها گذشته را ثبت کند، بلکه امکان بازاندیشی و بازتعریف هویت را فراهم سازد. اگر تاریخ مکتوب ستون‌های حافظه‌ یک ملت است، مستند شریان زنده‌ای‌ است که این تاریخ را به زبان تصویر و تجربه‌ زیسته منتقل می‌کند.

سینمای مستند در ایران می‌تواند نقش حافظه‌ جمعی را ایفا کند؛ حافظه‌ای که اگر ثبت نشود، فراموشی جای آن را خواهد گرفت و هویت ما را تهدید خواهد کرد. برخلاف سینمای داستانی که اغلب در قلمرو تخیل حرکت می‌کند، مستند ریشه در واقعیت دارد. اما این واقعیت، تنها گزارش نیست؛ مستند با انتخاب زاویه‌ دید، شیوه‌ روایت و زیبایی‌شناسی خاص، واقعیت را به خاطره‌ای جمعی بدل می‌سازد. وقتی فیلمی از یک شهر، یک رودخانه یا یک بازار ثبت می‌شود، آن تصویر فراتر از سند تصویری است؛ به بخشی از خاطره‌ جمعی مردم تبدیل می‌شود.

فراموشی اجتماعی تنها از دست دادن اطلاعات نیست؛ نوعی بی‌ریشه‌گی و گسست در هویت است. در جهانی که سرعت تحولات، حافظه‌ فردی را فرسوده می‌کند، مستندها همچون آرشیوی زنده عمل می‌کنند. آن‌ها نه‌تنها رخدادها را ثبت می‌کنند، بلکه احساسات، صداها و زیست فرهنگی یک دوره را به آینده می‌برند. به همین دلیل مستند، از یک اثر هنری صرف فراتر می‌رود و به سرمایه‌ای هویتی بدل می‌شود.

هر نسل، روایت مخصوص به خود از گذشته دارد. مستند، این روایت‌ها را در بستری تصویری گردآوری کرده و میان نسل‌ها پل می‌سازد. تماشای یک مستند درباره‌ رودخانه‌های رشت یا بازارهای قدیمی تهران نه‌تنها ثبت تاریخ محلی است، بلکه جوان امروز را با ریشه‌های خود پیوند می‌دهد و از این طریق، تداوم فرهنگی تضمین می‌شود.

کارگردان جمعی را شکل می‌دهند. از این منظر، مستندساز نه‌تنها یک هنرمند، بلکه نگهبان حافظه است.

اگر یک ملت حافظه‌ جمعی خود را از دست بدهد، همانند فردی خواهد بود که دچار فراموشی شده است؛ بی‌ریشه، بی‌هویت و بی‌جهت. مستند در چنین شرایطی همان داروی حافظه است؛ تصویری که ما را به یاد می‌آورد که چه بودیم، کجا ایستاده‌ایم و به کجا می‌خواهیم برویم. سینمای مستند در ایران می‌تواند نقشی فراتر از یک ژانر سینمایی ایفا کند؛ تبدیل شدن به حافظه‌ زنده‌ فرهنگ ایرانی.

بازدیدها: 2